اول وآخر یار
از بند میردان حیات
1.میردان حیات/میردان سروش سرچشمه ی حیات
2.گوشه نشینان زیوخ زام قنیات/کی یاوان و سرخواجای کاینات
3.سر خرانه ی حی لا یموو /وکیش نمانا بغیر ژه داوو
4.داوو ژه نیورن بی خواو و خورن/دریای کرامات او پی نکردن
5.هرکس که شکش گیلیانه جامه/مایه ش پوچ مبو کردارش خامه
لغات و معانی:
1.(میردان=مردان)(حیات=زندگی)(سروش=سرخوش،مست)
2.(زیوخ=جراحت زخم)(زام=زخم)(قنیات=قناعت)(کی=چه کسی)(قنیات=غناعت)(خواجای کائنات=سرور آفرینش)
3.(حی=زنده)(لایمو=لایموت،آنکه نمی میرد)(وکیش=به چه کسی)(نمانا=آشکارکرد)(ژه=از) (داوو= داوود،اسرافیل)
4.(نیورن=نور است)(بی خواو و خورد=کسی که نه خواب و نه خوراک دارد)(او=او)(پی=طی کردن،درنوردیدن)(نکردن=نکرده است)
5.(شکش=شک او را)(گیلیا=برگشت،رخنه کرد)(جامه=وجو،منزل روح)(مایه ش=مایه اش)(پوچ=تهی)(مبو=میشود)(خامه=خام است)
شرح اجمالی:
1.ای مردان زنده و بیدار و ای بیداران حق ای مردان سرمست وسرخوش از باده حقیقت و ای سرمستان سرچشمه ی زندگی+
2.ای گوشه نشینان و قناعت پیشگانی که درد ناشی از زخم تیر دلدار را بر سلامت نفس ترجیح داده اید+ چه کسی به اسرار حضرت حق و به رموز کار آفرینش پی برده و رسیده است+
3.اسرار خزانه و گنج و کارخانه ی حقانی زنده ای که نمی میرد+به چه کسی نمایان و آشکار گردیده بغیر از حضرت داوود(اسرافیل)+
4.داود خلقتش از نور است و ذات است و بی خورد و بی خواب است و با این همه اوصاف پی به کنه ذات حق نبرده است و دریای کرامات و اسرار حکمت حق را تماما در نیافته+
5.هر کس که شک در وجوذش آشکار شود و به دیده ی مشکوک به حقیقت بنگردو یا شک در قلبش رخنه نماید و ایمان و وجودش را سست کند مایه اش را از دست خواهد داد و کردار و اعمالش خام است و پختگی کار و ارکانش ضایع خواهد شد.
از بند میردان حیات
1.حیفن پی میردان بنه ی کمترین/ویش گیرو نه جای دیده ی بشرین
2.داو میردیش بو و ویش بنازو/تخته و دکانی پی ویش بسازو
3.کمینه و کار ویش پشیمانن/دکان هر دکان صاحیو دکانن
4.طایفه که گناش ژه دم کفته بو/ژه شون کلام هیچ نشنفته بو
5.پادشام موخشو گنای گناکار/نمو و شریک طایفه شک دار
لغات ومعانی
1.(حیفن=حیف است)(پی=برای)(بنه ی=بنده ی)(ویش=خودش)(گیرو=بگیرد،بگذارد،بنهد)(نه جای=به جای)(دیده ی بشرین=اولیا حق،انسان کامل،)(دیده=چشم)(بشرین=انسان)
2.(داو=ادعا)(میردیش=مردیش)(بو=باشد)(و ویش=به خودش)(بنازو=بنازد)(پی ویش=برای خودش)(بسازو=بسازد)
3.(کمینه=کمترین،حقیر)(و کار ویش=از کار خودش)(پشیمانن=پشیمان است)(هر=فقط)(صاحیو=صاحب)(دکانن= دکان است)
4.(طایفه=اهل حق)(گناش=گناهش)(ژه=از )(دم=دهن)(کفته بو=افتاده باشد)(شون=مسیر،خط سیر)(کلام=دستورات و گفته های اولیای اهل حق)(نشنفته بو=نشنیده باشد)
5.(پادشاه=حضرت حق)(موخشو=می بخشد)(گنای=گناه)(نمو=نمی شود)(شک دار=مشکوک، کسی که شک به دل راه دهد.
شرح اجمالی
1.ناشایسته است که انسان بی مقدار خود را بزرگ ببیند و با وقوع کوچکترین کشف و مشاهده ای امر بر او مشتبه شده و خود را ذات بداند.و حیف است مردانی که یاری را پذیرفته اند که یکی از شرایط اصولی اش نیستی است.نه تنها خود را نیست ندانند بلکه بلند پروازی نموده و خود را شریف ترین و بزرگتر بداند.دیده بشرین به ظاهر به معنی چشم انسان است که میتوان چشم را شریف و ظریفترین عضو از اعضای وجود بر شمرد. اما منظور کلام دید حقانی و باطنی است و مورد نظر همانا مقام قطبیت و مقام عقل کل است که در اهل حق تحت عنوان شاه مهمان از ان یاد شده است بغیر از ذات حق سایرین می باید خود را پست بشمارند.
2.مخاطب خط دوم نیز همان شخصی است که خود را بزرگ می دیده است و امر بر او مشتبه شده بود.+مدعی مردانگی و رجال الغیبی باشد و برای خود مسند و کرسی ارشاد قائل گردد و به آنچه بر او آشکار شده است ببالد و به دیگران فخر بفروشد .میدانیم که شخص واقع بین با این عوالم مغرور نمی شود و خود را بزرگ نمی بیند و هشیار است که فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد.آن فره ی ایزدی و آن اراده ی الهی چنانچه مقرر نماید و بخواهد هر شی تاریکی را به نور مطلق مبدل نموده و از هیچ چیز همه چیز میسازد.تخته و دکان را میتوان به کرسی ارشاد و به میز ریاست و به محل ارائه کالا معنی کرد.
3.گوینده کلام یعنی حضرت شیخ امیر نسبت به ایراد کلام ها و گفتار هایی که در برخی از آنها افشای اسرار گردیده است و حضرتش غیب گویی فرموده اند اظهار ندامت بدین ترتیب +که این حقیر کمترین از کار خود پشیمان هستم +و این کارها و افشای اسرار و توضیح و شرح نکات باطنی مختص حضرت حق می باشد و صفت عالم بالغیب و الشهاده تنها وی را سزاست+
4.اهل حقی که مرتکب گناه شده باشد و خود آگاه و یا ناخودآگاه امر نا صوابی را مرتکب شده باشد در صورتی که از ممنوع بودن کار و حرام بودن آن اطلاع نداشته باشد +
5.و دستور منع آن را از زبان کلام نشنیده باشد مورد عفو حضرت حق واقع خواهد شد ولی چنانچه همان شخص با علم به خلاف بودن ان کار با اطلاع از دستور کلام به گناه افتد بخشیده نخواهد شد زیرا حضرت حق هیچگاه نظر لطف به آنها که میدانند و آگاهند و خلاف دانش خود عمل می کنند نخواهد انداخت و آنها را نخواهد بخشید.
از بند شاه سرفراز
1.شاه سرفراز/سر لامکان شاه سرفراز
2.چشمه ی عشق و دس نقش و نگار ساز/دس بالا دس اندازه دراز
3.شام آسوارن در نه خیبر کن/منزل و منزل گوی نادانان سن
4.نه ای جسه من بختم بطالن/پری نو وهار دریون زخالن
لغات و معانی
1.(سرفراز=سربلند)(شاه سر فراز=منظور حضرت مولاست)(سر=نهانی)(لامکان=بدون مکان)
2.(دس=دست)(نقش و نگار ساز=نگارنده نقوش خلقت)(بالا دس=بالاتر)(اندازه دراز=بلند قامت،والا مقام)
3.(آسوارن=آن سوار است)(در نه=در از)(خیبر=قلعه خیبر)(کن=کند)(منزل و منزل=مرحله به مرحله)(گوی=وسیله ای در چوگان بازی)(سن=گرفت)
4.(نه ای جسه=در این جسم)(من=من)(بختم بطالن=بخت برگسته ام)(پری=برای)(نو وهار=نوبهار)(دریون=درون)(زخالن=سوخته است)
شرح اجمالی
1. پادشاه سربلند+ذات پنهانی و مقامی که مکانی برای زیستن ندارد زیرا در همه جا جلوه اش برقرار است.
2.و او کسی است که مصدر عشق است و او ساقی سرچشمه عشق است و نگارنده نقوش پیچیده و رنگارنگ عالم و دست او بالا ترین دستهاست و بلندمرتبه از هر کسی(یدالله فوق ایدیهم)دست خدا بالاترین دستهاست.
3.شاه من آن سواری است که در قلعه خیبر را از بیخ و بن بر کند و اوست که در مراتب و منازل خلقت گوی سبقت از همه ربوده و هر گاه میلش به معرفی ذات خود بوده است هیچکس را قدرت آن نبوده است که به کنه ذاتش پی ببرد.و جملگی در مقابل عظمت بی انتها ی حضرتش به عجز و ضعف و ناتوانی خود معترف و مقر گردیده اند+
4.در این جسم و مظهر من بختم برگشته است زیرا در عالم هجران به سر می برم و برای دیدن و رسیدن به نوبهار وصال حق درونم سوخته است اصولا بهشت برای عشاق،وصل یار است و جهنم ایشان فراق حضرت محبوب میباشد.
از بند ژه کاو کاوان
1.ژه کاو کاوان/میو آوازی ژه کاو کاوان
2.جاسوس مچرو نرکه ی بی تاوان/وریا کی نیشتن گرتش و داوان
3.پاسه مان اژنی ژه یار بیدار/شهباز کی نیشتن و لاک مردار
4.وینه ی مجنون بان عاشق بیعت/ابله عاشقان کفت ورای خلط
5.سر شای میردان کسی کی زانا/سر حکمتش و کی نمانا
لغات و معانی
1.(ژه=از)(کاو=کبود)(کاوان=آبی ها،آسمانها)(میو=می آید)(آوازی=صدایی)
2.(جاسوس=مامور مخفی)(مچرو=صدا میزند)(نرکه=ناله و زاری همراه با شیدائی)(بی تاوان=بی قراران)(وریا=بیدار)(کی=چه وقت)(نیشتن=نشسته است)(گرتش=گردش،غبارش)(و داوان=به دامن)
3.(پاسه مان=آنوقت ما)(اژنی=شنیدیم)(ژه=از)(یار=اهل حق)(بیدار=آگاه دل)(شهباز=شاهباز=منظور کسی است که ذات داشته باشد)(کی=چه وقت)(نیشتن=می نشیند)(و لاک=به لاشه ی )(مردار=مردار،جسد بی جان)
4.(وینه ی=مانند)(مجنون=عاشق لیلی)(بان=باشید،بیائید)(بیعت=پشمان)(ابله=نادان)(کفت=افتاد)(ورای =در راه)(خلط=غلط،اشتباه)
5.(سر شای میردان=اسرار حضرت مولا)(کسی=چه کسی)(کی زانا=کی دانست)(و کی=به چه کسی)(نمانا=نشان داد).
شرح اجمالی
1و2.از قعر و اعماق کبود بیکران آسمانها آوازی به گوش میرسد که مامورین مخفی درگاه احدیت مستانه صدا می زنند و هشدار می دهند که یار بیدار دل هیچگاه گرد و غبار دنیای فانی دامنش را آلوده نمی کند و این را به صورت سوال مطرح می کند.
3.آن وقت از همان صدای ملکوتی شنیدیم که در خصوص یار بیدار دل سخن می گفت و می گفت که شاهباز چه وقت بر لاشه ی مردار می نشیند .مرا آن است که آیا آنکه بیدار دل است از حقیقت آگاه است و ذات بر او مهمان شده آیا تن بر آلودگی دنیای دون می دهد و مطیع نفس شیطانی خواهد شد.
4.مانند مجنون باشید در وفای به عهد و رد راه طلب سر از پا نشناسید(در ره منزل لیلی که خطرهاست به جان/شرط اول قدم آنست که مجنون باشی)و در راه عاشقی آگاه ،مردانه و محکم طی طریق نمائید.زیرا عاشقان ساده لوح و نادان به راه غلط و اشتباه افتادند و شیاطین فریبشان دادند(ای بسا ابلیس آدم روی هست/پس به هر دستی نباید داد دست).
5.سر شاه مردان را مگر کسی میداند یا کسی کی می داند زیرا او سر حکمتش را به کس ننموده است به استناد کلام شیخ امیر خط چهارم از بند چهارم همین مجموعه (داوو ژه نیورن بی خواو و خورن/دریای کرامات او پی نکردن)
از بند دیده م روشن بو
1.دیده م روشن بو/وختن که دیدم و روت روشن بو
2.میر و ناجیان او یک جوشن بو/ستاران پخش او یک قوشن بو
3.چم نکشفته گان و ذات خواصان/لقای همدیگر چه بقا ناسان
4.اصل زاده گان پاکان بی خش/یک یک بدرخشو چوین لعل بدخش
5.درخت طوبی بگیرو سایه/یقین دارانم ژیش برون مایه
لغات و معانی
1.(دیده م=چشمانم)(روشن بو=روشن گردد،روشن بشود)(وختن=وقت آن فرا رسیده است)(و روت=به رویت)
2.(میر=سید)(ناجیان=رهبران،نجات دهندگان،منظور دلیل راه است)(او یک=به یک)(جوشن=زره،لباس محافظ سینه در نبرد)(ستاران=ستاره ها)(پخش=پراکنده)(قوشن=لشکر،سپاه منظم)
3.(چم نشکفتگان=آنها که چشم حقیقت بین و باطنداری پیدا نکرده اند)(ذات=فره ی الهی که بر سالکی جلوه نماید)(خاصان=خوبان مقربین)(لقای=وصال)(همدیگر=یکدیگر)(چه بقا=در عالم جاودانه)(بناسان=بشناسند)
4.(اصل زادگان=آنها که اصالت حقانی دارند)(بی خش=صافی،پاک)(یک یک=یکی یکی)(بدرخشو=بدرخشد)(چوین=چون)(لعل بدخش=لعل بدخشان،بدخشان نام شهری است که لعل مرغوب دارد و لعل از سنگ های بسیار گرانبهاست)
5.(درخت طوبی=در اصطلاح اسرار کلامی،درخت بدون سایه است و آن نور حق است و در عباراتی چنین گفته اند که درختی است در قلب خورشید و اما منظور اصلی آن نور حق و وصال اوست و منظور از سایه درخت طوبی سایه لطف حق است بر بنده و یا عنایت حق...)(یقین داران=آنها که به یقین رسیده اند و از شک گذشته اند)(ژیش=از آن)(برون=ببرند)(مایه=بهره،استفاده،فیض)
شرح اجمالی
1.دیده ام روشن گردد نزدیک است و وقت آن رسیده است که دیده ام به دیدار رویت روشن گردد.
2.وقت آن است که سادات،پیران و دلیلها و رهبران دینی در دفاع از حق و در جهاد اکبر و در معرکه ی عشق و جانبازی در راه درست هم جهت و متفق گردند.و ستاره ها ی پراکنده ی آسمان ها به صورت یک قشون نظامی تحت امر حضرت در صفوف منظم واقع شوند.
3.و آنانکه هنوز چشم باطنی شان بینای اسرار نگردیده است به مدد ذات و باطن خوبان درگاهت به وصال رسیده و وصل خود و اتحاد خود را در عالم جاوید بشناسند.
4.و آنها که اصالت حقانی دارند و پاک بدور از ناخالصی هستند یکی یکی درخشیدن آغاز کنند چون لعل بدخشان.
5.و وقت آن است که درخت طوبی که جلوه ای از نورانیت توست سایه بر سر مومنین افکنده و از سایه کرم و عنایت جلوه نورانیت آنها که به یقین رسیده و از شک گذشته اند از آن بهره ببرند و به فیض برسند.
کلام گهربار حضرت شیخ امیر با ترجمه لغات و شر ح اجمالی توسط استاد شهید سید خلیل عالی نژاد.
